تبليغاتX
پروانه سفید...

تردید

 

 

آسمانم را
 با تو تقسیم می کنم
 شب ها
 روزها
بودن
 یا نبودنی
 حبس
در خواب
یا اتفاق
 که سالیست
می افتد و می افتد
 بارش
گردنت می افتد
 از آن بگویم
احترامی که آهسته
 صدا میزند برو
 شاید فردایی روشن
 پای جائی باریک
 چشم را بدوزد
 جفت پاهایت
 مثل امشب
 یا پریشب
 اتاقِ تنها
 اندازه قدم
 کنارم می خوابد

!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 1:9 AM | 18 Feb 2012

کلافه

 

 

حسابى پيچيده ام
يا تاب خورده
كلافه
مغموم
خلوتى پر واژه از چرا
چه كنم يا انتظار ى بى رياح
لبريز از تنه يك خشت
بى سبب ميماند
خاك با او همراه
رهايم
رها از دكمه هاى پيراهنم
رها از افسون بادها
ميوزند نه آرام
تند و تند
پاى من
هوس از نشستن ميكند
ديگر افشانم
نه پريشانم
روى آن چادر چقدر زيبا
روى آن تعنه چقدر زشت
مانده ام قد خودم
مثل لباس پوشيدنم
اينجا هوا ميخورم
مثل بيد ى آرام و آرام
قد يا اندازه بودنم
!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 7:53 PM | 17 Feb 2012

بی نهایت

 
 
ماندگارى ام اذان توست
با چشمانى بسته
لبانى دوخته
پيراهنى چين دار
از نوع راحت
حال خيالم ميكنى
يا حسابى دو نقطه
اندازه اى شايد
بى نهايت خوب
بى نهايت بد
!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 7:50 PM | 17 Feb 2012

آسمان آبی

 

 

های ای آسمان آبی
نور در تو خلاصه می شود
انگه که چشمان روشنت
نگاه شب را می برد
دستانت کوتاه از ستاره ها
حجم آغوشت پر از ابر
رازها در تو می ریزند
هر بامداد بیدار
اندازه نفس هایت
دستان گرم
نام مهربانت
خانه دلم را می فشارد
های ای آسمان آبی
درختان گیلاس تابستانت را
به شوق لبریز شدن
مزه مزه کردن زندگی
اشتیاق قدم زدن
زیر آفتاب شرقی
بر دامنم بر لباس آرزوهایم
چین , چین
پر , پر
انبوه و خالی کن
!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 8:27 PM | 30 Sep 2011

خیال خالی

 

در اندوه بسیار
شباهت ها
تفاوت ها
یادها
بی وفای ها
فراموشم شد
کدام راه
انگیزه آمدنم را میریخت
کاش کاسه لبریز شدنم
خیال های باد رفته را
دست بادبادکی شوخ
با پاهایی برهنه میداد
تا همسفر رفتنم باشد
در باد
باران و راه
بماند مرا
دستم
پای کدام درخت بند است.

!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 7:9 PM | 15 Sep 2011

درکم نمیکنی

 

 

شاید روزی واژه ای تنها
قصد ریختنش بگیرد
قد بسیار
خوش بودنم
تن که باشم
دوباره باوری دارم
کنده از شکایتی
درمانده از احساس عشقی
محو شایعه ای
جنس ایستادنت
من چه کنم؟وقتم
جوانه میزند
جور در هستی
شکوه ای نیست نفس میکشم
اندازه فهمم, هستنم, ماندنم
با ستارهایت
خویشاوندان رویاهایم شدند
تعنه زدند
آرام خیزیدند
شاید تلنگری
نشان آدمیتشان
خواب مرا حل کرد
دنیایت پر دارد
غیر من
پای تاملی
پشت دیوارهای باز
توهمات تاریک محبت ها
زبان, نگاه, حقیقت هایشان
همه بودند
و حمامی سرد
که تردید مرا فهمید!

 


 

!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 10:12 PM | 11 Sep 2011